اینجا یک حساب است ،اگر منطق ،منطق شهید نبود ، این منطق می آمد که خوب حالا که حسین
بن علی به هر حال کشته می شود ،ماندن این همه افراد چه تاثیری دارد ،جز اینکه اینها هم
کشته بشوند ،پس اینها دیگر چرا ماندند؟!
ابا عبدالله چرا اجازه دادکه اینها بمانند ،چرا اینها را مجبور نکرد که بروند؟ چرا نگفت چون
کسی به شما کاری ندارد و ماندن شما هم به حال ما کوچکترین فائده ای ندارد ،تنها اثرش این
است که شما هم جان خود را از دست بدهید، پس باید بروید ، رفتن واجب است و ماندن حرام
.اگر فردی مانند ما بجای امام حسین می بود و بر مسند شرع نشسته بود قلم بر می داشت و می
نوشت « حکمت به اینکه ماندن شما از این به بعد حرام و رفتن شما واجب است و اگر بمانید از
این ساعت سفر شما معصیت است و نماز خود را باید تمام بخوانید نه قصر»
اما امام حسین اینکار را نکرد ،چرا اینکار را نکرد و بر عکس ،اعلام آمادگی آنها را برای
شهادت تقدیس و و تکریم کرد.معلوم می شود منطق ،منطق دیگری است .شهید احیانا برای
حماسه آفرینی ،برای تزریق خون به جامعه،برای نور بخشی به جامعه ، برای حیات دادن به
جامعه باید شهید شود.این مورد از آن مورد بود.
شهادت تنها برای این نیست که دشمن مغلوب شود ،در شهادت حماسه آفرینی هم هست.اگر آنها
در آن روز شهید نمی شدند ، این یک دنیا حماسه کی بوجود می آمد؟!اگر چه هسته مرکزی
شهادت شخص ابا عبدالله است اما اصحاب به شهادت ابا عبدالله جلال و شکوه بیشتری دادند .
اگر آنها ضمیمه نشده بودند ، شهادت حسین بن علی این عظمت و اهمیت و شکوه را پیدا نمی
کرد ، که دهها و صد ها و بلکه هزارها سال زنده بماند ، مردم بیایند و گوش کنند و درس
بیاموزند و روح بگیرند و به حرکت آیند.